به نام او، به یاد او، برای او...

قصه ای هست، که هرگز دیگر... نتواند شد آغاز...

سلاااام خوش اومدین..

سلام به همه ی دوستان  خوش اومدین..

این وبلاگ متعلق به برو بچه ی های گروه علوم تربیتی اونم از نوع آموزش و پرورش پیش دبستانی و دبستانی دانشگاه تبریزه!

اوووه اسمش که اینقد طولانیه حالا ببین خودش چیه! اگه بخوام از رشتمون بگم باید خیلی بنویسم حالا  محض اطلاع یه کوچولو میگم ٬به قول استاد بیرامی رشته ی ما بهترین رشتس والبته به نظر منم همینجوریه چون خیلی از مشکلایی که تو بزرگسالی پیش میاد به دوران کودکی برمیگرده...

به قول یه  استادی که میگفت مگه کودکم حق داره، در جواب میگم:بله استاد محترم شما خبر ندارین!!!

حالا میخوام یکم از جو کلاسمون بگم! وای که چقد این کلاس صمیمیو و متحد و هماهنگن!ما خیلی راحتیم تو کلاس خیلییییییی میگماااااااااااا!!!

از امکانات دانشکده چی بگم  که هر چی بگم بازم کم گفتم! از اون بوفه ی پر از انواع خوراکیها گرفته تا آسانسور مجهز به دوربین مدار بسته با آهنگای ملایم والبته لیوانهای یک بار مصرف با آبخوری خوشگلش!!!

حالا وقت زیاده بازم براتون میگم,پس تا بعد یا حق


مشکل

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد... 

منبع:وبلاگ چندکیلو امیدواری


برچسب‌ها: داستان کوتاه

من خودم بودم و یک حس غریب..

 به همین سادگی [Blue Eyes]

 من نه عاشق بودم
 و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من
 من خودم بودم و يک حس غريب
 که به صد عشق و هوس مي ارزيد

 من خودم بودم دستي که صداقت ميکاشت
 گر چه در حسرت گندم پوسيد

 من خودم بودم هر پنجره اي
 که به سرسبزترين نقطه بودن وا بود
 و خدا ميداند بي کسي از ته دلبستگي ام پيدا بود

 من نه عاشق بودم
 و نه دلداده به گيسوي بلند
 و نه آلوده به افکار پليد
 من به دنبال نگاهي بودم
 که مرا از پس ديوانگي ام ميفهميد

 آرزويم اين بود
 دور اما چه قشنگ
 که روم تا در دروازه نور
 تا شوم چيره به شفافي صبح
 به خودم مي گفتم
 تا دم پنجره ها راهي نيست

 من نمي دانستم
 که چه جرمي دارد
 دستهايي که تهي ست
 و چرا بوي تعفن دارد
 گل پيري که به گلخانه نرست
 
 روزگاريست غريب
 تازگي ميگويند
 که چه عيبي دارد
 که سگي چاق رود لاي برنج

 من چه خوشبين بودم
 همه اش رويا بود
 و خدا مي داند
 سادگي از ته دلبستگي ام پيدا بود

جبران خليل جبران



برچسب‌ها: شعر

خلوت

mihanfal.com 

  

1  

 

 الهام بخش ترین جملات تصویری (30)   

 الهام بخش ترین جملات تصویری (30)  


برچسب‌ها: ایستگاه ارامش

فاجعه ی عاشورا

زمین فاجعه ی کربلا را دید و از سر غیرت فریاد زد : 

خدایا! کاش اجازه بدهی دهان باز کنم و  این جانی های معصوم کش را به کام مرگ فرو

 ببرم.. 

حکمت خدا مهر سکوتی به لبانش زد و به او اجازه ی دخالت نداد..

عاشورا گذشت ................

این داغ اما در دل زمین باقی ماند.. افسرده شد و دیگر با خدا حرف نزد...

خدا رو به زمینش کرد و گفت:

ای زمین از من روی برنگردان! من چیزهایی میدانم که تو از ان بی خبری...........

 اما تو شاهد اتفاقی بودی که زمین و زمان را از هم میپاشد...

 هرچه می خواهی بگو، هرانچه که بخواهی به تو خواهم داد تا دلت ارام گیرد و به سمت من

 برگردی...

زمین که از شدت بعض کلامش را به سختی از راه گلویش عبور میداد ،گفت:

 فقط یه چیز میخواهم.............. اجابتش کن...............

خدا گفت: درددل کن و از خواسته ات با من بگو....

- اگر بار دیگر مهر بزنی بر لبانم ، چاره ای جز سکوت نخواهم داشت.. اما دیگر حس بارور

شدن و رویاندن نخواهم داشت و تو مرگ مرا خواهی دید.... دلم خون است ... بگذار

برای حسین و یارانش خون گریه کنم .. فقط اینگونه ارام خواهم یافت...

 

خدا درد زمین را دید و خواسته اش را اجابت کرد....

"زمین اینگونه ارام گرفت که هر عاشورا از چشمانش اشکی از جنس خون بچکد..............."

"التماس دعا"


برچسب‌ها: دل نوشته

بدون شرح!


برچسب‌ها: طنز

چی میبینی؟!

بچه ها عکسو خوب ببینید 

خب حالا به نظرتون اشنا نمیاد؟!


برچسب‌ها: طنز

دستانش

وقتی دستانی که به نشانه ی ولایت بالا رفته را میبینم ، میدانی دل و ذهنم متوجه و مصروف چیست؟

دستانی را میبینم تنومند و قوی، که قدرتش سنگ های عظیم را با یک بسم الله  درهم  میشکند ..

و دروازه ی چوبی  قلعه ای را با همان نیروی عظیم ایمان و با تجلی در قدرت دستانش از جا میکند...

اما این تنومندی به خودی خود، برایم حیرت انگیز نیست وقتی میبینم:

آن دستان تنومند و قوی، عطوفتی دارد به ظرافت پرچم گل های کوهی و وحشی.......

دستانی نوازشگر و یتیم نواز،همان دستان قدرتمند و بی هراس....................

 

چه احساس امنیت و در پناه بودنی دارد دل یک فرزند،گاه با نوازش ها و گاه با سیلی های یک

 سرپرست و ولی!

یا علی ولایت دستانت را میخواهم.......

حال میخواهی سیلی محکمی بزن یا نوازشم کن ! اما تربیت دلم را بر عهده بگیر....

ولایت دستانت را میخواهم .....   بپذیر...

 "عیدتون مبارک"


برچسب‌ها: دل نوشته

ارامگاه...

ان دم که دلگیرم مرا فرامیخوانی..

ای ارامگاه به خاک سپردن غم های زندگیم!

گویی از ان بالا همه چیز کوچک به نظر میرسد

شهر ،دغدغه ها و حتی غصه ها..

ارام ارامم..

به قدری ارامم که دلم نمی خواهد میان همهمه برگردم..

انجا شکوه که میکنم نگاه های پر از علامت سوال و تعجب به سمتم روانه نیستند..

فقط یک نگاه به سمتم روانه است

که مرا میداند..

حرفهایم را ا زپس نگاهم میخواند..

و

لحظاتی که غمگینم سوال و جواب نمی فرماید..

ارامم میکند وفقط دوستم میدارد..

 


برچسب‌ها: دل نوشته

کار واجب دارم باهاتون!

بچه های علوم تربیتی همگی جمع شید کار واجب دارم باهاتون...

خب جم شدید؟

حالا برای اینکه بدونید چه کار واجبی باهاتون دارم به ادامه ی مطلب مراجعه کنید...


برچسب‌ها: کلاسمون

ادامه مطلب »
Weblog Themes By Pichak

........ مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به دوستای عزیزم ،این وبلاگ متعلق به برو بچه های علوم تربیتی دانشگاه تبریزه،امیدوارم خوشتون بیاد،دوستای گلم نظر یادتون نره!